تبلیغات
گروه فرهنگی یک اخر الزمانی

گروه فرهنگی یک اخر الزمانی
محبان مهدی او خواهد امد
قالب وبلاگ

                           544443.jpg

پی نوشت:

کوفی نبودن یعنی اینکه بدانی تا حسین(ع) نیامده ولی امر مسلم بن عقیل است.

خاطرات ناب شهید در ادامه مطلب…

* هر روز توی مراسم صبحگاه دبیرستان نظام، پرچم شاهنشاهی را بالا می بردند. یک روز وقتی چند نفر از بچه های دبیرستان داشتند پرچم را بالا می بردند، محمود خودش را به میله ی پرچم رساند، آن را پائین کشید و به گوشه ای پرت کرد.
چند لحظه بعد، مسئولین دبیرستان بازداشتش کردند و بلافاصله به زندان انتقالش دادند.

* دستور خبردار که داده می شد، همه ی بچه های دبیرستان سرود شاهنشاهی را می خواندند.
محمود و (شهید)حسین مختارآبادی، چند روز تلاش کردند تا دست آخر توانستند یک سرود انقلابی بسازند.
یک روز که همه مشغول خواندن سرود شاهنشاهی بودند، از وسط جمعیت صدای حسین و محمود به هوا بلند شد. داشتند سرودی را که ساخته بودند می خواندند. هنوز مراسم صبحگاه تمام نشده بود که محمود و حسین روانه ی زندان شدند.

* یکی از بچه ها که از همه قوی تر بود، با همه کشتی می گرفت و وقتی حریف هایش را شکست می داد، کلی به زور بازویش می بالید.
یک روز محمود به او پیشنهاد داد که با هم کشتی بگیرند.
: من همین الآن یک نفر که دو برابر تو بود رو زدم زمین.
- اشکال نداره، من هم می خورم زمین.
چند لحظه بعد، جلوی چشم همه ی بچه های دبیرستان نظام، محمود پشت پهلوان یکه تاز را به خاک رساند و او را شکست داد.
بعد هم زیر بغلش را گرفت و از زمین بلندش کرد. سرش را کنار گوشش برد وگفت: نخواستم کشتی گرفتن رو یادت بدهم، می خواستم بگم:
مردی نبود فتاده را پای زدن                         گر دست فتاده ای گرفتی مردی
بیرون دبیرستان همدیگر را دیدند. محمود گفت: برای این که بچه ها مسخره ات نکنند، یک بار دیگه جلوی بچه ها کشتی می گیریم. این دفعه تو منو زمین بزن.

* می رفت توی شهرستان های اطراف و نوار و اعلامیه پخش می کرد. صبح که می خواست از خانه برود بیرون، اول غسل شهادت می کرد؛ بعد هم نوار و اعلامیه ها را برمی داشت و راه می افتاد.

* اولین شعاری که در کرمان نوشته شد، روی دیوار مسجد جامع بود.
محمود روی دیوار نوشت: خمینی عزیز با تمام وجودم و با قطره قطره خونم در راه هدف تو می جنگم.

*  همه ی بچه ها توی مسجد نشسته بودند و از شکنجه های شدید ساواک صحبت می کردند.
قرار شد بچه ها به نوبت بخوابند تا یک نفر با شلاق کف پاهایشان بزند و صبرشان را امتحان کنند.
همه ی بچه ها بعد از چند ضربه شلاق داد و فریاد راه می انداختند و بلند می شدند، ولی نوبت محمود که رسید، خیلی آرام روی زمین خوابید و پاهایش را بالا آورد. هر ضربه شلاق که کف پایش می خورد، آرام می گفت: وَالعَصر . اِن الاِنسانَ لَفی خُسر …

* تیمسار از درِ شهربانی که آمد داخل، همه جلوی پایش ایستادند. توی شهربانی، مأمورها چند بچه را گرفته بودند و داشتند به جرم خرابکاری علیه رژیم کتک می زدند.
تیمسار این صحنه را که دید،رو کرد به رئیس شهربانی و گفت:این بچه ها رو نزن، با کتک زدن چند نفر جوان کار درست نمی شه.
مأمورها که دست از سر بچه ها برداشتند، یکی از آنها آمد جلو و گفت: آقا تو که این قدر می فهمی، پس چرا این طرف خط نیستی؟
منظورش این بود که چرا انقلابی نیستی. چند ماه بعد که انقلاب پیروز شد، تیمسار دستگیر شد و محمود که آن حرف را به او زده بود، نگهبان زندان تیمسار شد.

* بعد از انقلاب قرار شد دادگاه انقلاب را در خانه ی مسئول ساواک دایر کنند. محمود با این کار به شدت مخالفت کرد و گفت: فاصله ی اون جا تا مرکز شهر زیاده و وسیله ی حمل و نقل برای رفت و آمد بستگان مجرمین وجود نداره؛ این طوری بستگان مجرمین دچار مشکل می شن.
باید کسی که مرتکب جرم شده است رو مجازات کنین، اقوام و بستگان او که تقصیر ندارند. ما حاضر نیستیم کوچکترین ضربه ای به نزدیکان مجرم بخورد و به آنها ظلم شود.

* صدای گریه ی شدیدی توی زندان پیچیده بود. تیمسار درِ زندان را کوبید، ولی کسی جواب نداد. دوباره در را کوبید ولی فایده داشت.
چند لحظه بعد محمود آمد پشت در و به تیمسار گفت: در بازه ، چرا نمی آیی بیرون؟
تیمسار گفت: درسته در بازه ، ولی تو گفتی برای بیرون آمدن بهت خبر بدم. حالا کی داره گریه می کنه؟
محمود با ناراحتی گفت:  درست موقعی که قلبم شکست و رفتم جایی که خودم می دونم و خدای خودم، تو مثل شیطون پیدا شدی و رشته ی عبادت من رو پاره کردی.
تیمسار که تعجب کرده بود گفت: من که نمی دونستم تو داری این طوری گریه می کنی. فکر کردم یکی از زندانی ها است.
:   تا من در این زندان هستم، نمی گذارم یکی از زندانی ها گریه کنه.
گفت: اومدم باهات خداحافظی کنم. می خوام برم جبهه.
گفتم: چه خبرته؟ تو به اندازه ای که می تونستی به جمهوری اسلامی خدمت کنی، کردی. دیگه برای چی می خواهی بری جبهه؟
خندید وگفت: دارم می رم پیش خدا. اگر خدا گناهامو ببخشه، می رم و شهید می شم.

* سفره ی افطاری رنگارنگی پهن شده بود. محمود که از جریان افطاری مطلع شد، گفت: این سفره، سفره ی طاغوتی است و ما نباید سر این سفره بریم. خودمون با یک غذای مختصر افطار می کنیم و غذای اونجا رو می بریم برای فقرا.
آن شب همه ی مهمان ها با پنیر و انگور افطار کردند و محمود غذاها را برد و بین کارگرهای چند کوره ی آجرپزی که خارج از شهر قرار داشتند تقسیم کرد.

* لوازم موردنیاز خانواده های نیازمند را بسته بندی کرده بود تا به دستشان برساند. نصف شب بود ؛ وقتی ماشین محمود پیچید توی یکی از محله های فقیرنشین شهر، خودش حتی از ماشین پیاده نشد. از همه ی خانه ها می آمدند و بسته هایشان را برمی داشتند و می رفتند. هم محمود همه ی آنها را می شناخت و هم آنها به کار محمود عادت کرده بودند که رأس یک ساعت بیایند بیرون از خانه هایشان و بسته هایشان را بگیرند.

* رفت پیش فرمانده سپاه و کلی اصرار کرد تا برایش یک چرخ خیاطی تهیه کند.
می گفت: یک خانواده ی فقیر می شناسم که در پاکستان زندگی می کنند. آنها آنقدر در مضیقه هستند که اونجا گدایی می کنند؛ اگه یک چرخ خیاطی تهیه کنیم و به هر طریقی به اونا برسونیم، با همین چرخ خرجشون رو در می آرن و از گدایی نجات پیدا می کنن.

* پدر برایش لباس نو خریده بود.
محمود لباس ها را پوشید و از خانه رفت بیرون. وقتی برگشت یک دست لباس کهنه پوشیده بودو لباس هایی که پدر برایش خریده بود همراهش نبود.
پدر همین که چشمش به محمود افتاد گفت: کسی رو بهتر از خودت پیدا کردی که لباس هایت رو بهش دادی؟
خندید و گفت: نه، یکی بدتر از خودم دیدم و لباس هایم رو بهش دادم.

* مادر داشت ظرف های غذا را می شست. محمود از راه رسید و رفت کمک مادر تا ظرف ها را بشوید.
مادر همین طور که سعی می کرد ظرف ها را از دستش بگیرد ،گفت: تو که از غذای ما نمی خوری و ظرفی رو کثیف نمی کنی، من راضی نیستم ظرف های غذای ما رو بشویی.
محمود لبخندش را به مادر تحویل داد و گفت: من وظیفه دارم به مادرم کمک کنم.

* کف اتاقش یک زیلوی کهنه پهن بود. مادر برای این که محمود روی زیلو اذیت نشود، یک پتو روی آن انداخته بود.
همیشه پتو را جمع می کرد و می گذاشت گوشه ی اتاق. روی زیلوی کهنه دو زانو می نشست، مطالعه می کرد، نماز می خواند و …

* صبح عاشورا لباس هایش را پوشید تا از خانه برود بیرون.
خواهرش پرسید: محمود داری می ری هیئت؟
: نه دارم می رم کتابخونه ی مسجد جامع. می خوام در مورد زندگی امام حسین کتاب بخونم.

* همیشه یک کارتن خرما روی میز آشپزخانه بود که محمود از آن استفاده می کرد. خواهرش که متوجه شده بود محمود به عنوان غذا فقط خرما می خورد، از محمود پرسید: داداش، با این کارها می خواهی حضرت علی بشی؟
محمود لبخندی گوشه ی لبش نشاند و با آرامش گفت: اگه حضرت علی نشم، ابوذر که می تونم بشم.
: آخه حضرت علی گفته شما نمی تونید مثل من زندگی کنید. حالا تو چطور …
: درسته… حضرت علی می دونست این کار خیلی مشکله که همچنین حرفی زد. ولی هرگز اون رو نفی نکرد.

* مادر سفره ی افطار را انداخته بود. کنار غذای افطاری، خرما و شله زرد هم گذاشت. همین که محمود چشمش به سفره افتاد، اخم کرد و با اعتراض گفت: چرا چند نوع غذا درست کردید؟
نشست سر سفره و طبق معمول چند دانه خرما و نان جو خورد.

* ماه رمضان بود. توی خانه همه روزه گرفته بودند، به جز برادر بزرگترش که روزه نگرفته بود و می خواست جلوی محمود ناهار بخورد.
محمود گوشه ی اتاق نشسته بود و داشت از پشتِ کتابی که توی دست گرفته بود به او نگاه می کرد. همین که برادرش آمد قاشق غذا را توی دهانش بگذارد، متوجه ی نگاه معنی دار محمود شد. گفت: جلوی محمود و با این نگاه هایی که به آدم می کنه مگه می شه غذا خورد؟ و دست از غذا خوردن کشید.
محمود گفت: تو از من می ترسی و غذا نمی خوری. اون وقت از خدای من نمی ترسی و اگر من نبودم جلوی خدا غذا می خوردی؟!

* گروه اعزامی از کرمان تازه به کامیاران رسیده بودند. مسئول گروه داشت نیروها را نسبت به منطقه توجیه می کرد که یک نفر از وسط جمع پرسید: این جا اگه یکی از پاسدارها گیر کومله ها بیفته، به شدیدترین وضع شکنجه اش می کنن تا ازش حرف بکشن و بعد از شکنجه اونو می کشن. حالا برای این که ما زیر شکنجه ی کومله ها چیزی رو لو ندیم، می تونیم خودکشی کنیم؟ مسئول گروه گفت: اگه چنین وضعی پیش بیاد، خودکشی مشکلی نداره.
محمود که در مدت همراهیِ گروه کم تر حرف زده بود، از جایش بلند شد و فریاد زد: چی می گی؟ چی می گی تو؟ کی گفته ما می تونیم خودکشی کنیم. ابداً این طوری نیست. ای کاش ما چند تا جون داشتیم و صد دفعه در راه انقلاب جون می دادیم.
نه برادر! اگه قطعه قطعه مون کردن، حق ندارین خودکشی کنین.

* شناسنامه اش را از لب طاقچه برداشت، بازش کرد و خندید ؛ بعد شناسنامه را گذاشت سرجایش.
داشت می رفت سومار. پدر توی راهرو ی خانه جلویش ایستاد و با ناراحتی گفت: محمود، یعنی دیگه تو رو نمی بینم؟ لبخند همیشگی اش را نشاند گوشه ی لبش و گفت: اگه به مادر چیزی نگید … خیر.

* روی یکی از ارتفاعات اطراف سومار، توی یک چادرمستقر بودند. وسط سنگلاخ.
موقع خواب، همه یک گوشه ی چادر را صاف کردند و دو تا پتو هم انداختند کف چادر تا جای راحتی برای خواب باشد.اما محمود روی زیلوی کف چادر خوابید.
صبح روز بعد یکی از بچه ها پرسید: آقا محمود، چرا شما دیشب جای خوابتون رو صاف نکردین؟ چرا روی سنگ خوابیدید؟ چرا پتو …
محمود بهش جواب داد: باید این طوری آموزش ببینم.  باید خودمون رو برای آخرت آماده کنیم. نباید زیرمون دو تا پتو بندازیم که تا صبح بخوابیم.

* روز تاسوعا ؛ محمود همه ی بچه ها را جمع کرد و برایشان صحبت کرد: حجت من بر شما تمام شد. فردای قیامت نگید که کسی براتون نگفت. نماز تون رو اول وقت بخونید و همیشه با وضو باشید تا هر وقت اذان گفتند نماز بخونید.
… مشتاق نماز باشید برای این که با خدا حرف بزنید همیشه آرزو داشته باشید که وقت اذان برسد تا بتوانید با خدا صحبت کنید.

* نزدیک ظهر بود و هلی کوپترهای عراقی راکت می اندختند، میگ ها بمباران می کردند و آتش توپخانه و گلوله های تانک و خمپاره روی سرمان می بارید.
محمود از پشت یک تخته سنگ بیرون آمد و رفت به طرف رودخانه. (شهید) محمد نگارستانی فریاد زد: محمود کجا می ری؟ باز هوس شهادت به سرت زده؟
محمود بلند شد ایستاد و گفت: من می رم تپه رو بگیرم.
محمد بلند شد و با کمک (شهید) ناصر فولادی محمود را نگه داشت که به طرف میدان مین نرود. محمد گفت: محمود ما تو رو لازم داریم. کجا می ری؟
ولی محمود بی توجه به فریادهای محمد که می خواست مانع رفتنش شود، از جایش بلند شد و گفت: برادر، آهسته تر. من کنارت هستم.
از وسط میدان مین رد شد و رفت لب رودخانه وضو گرفت تا نماز ظهر عاشورا را بخواند. نمازش را که بست ،ترس بچه ها ریخت و صف نماز جماعت پشت سرش تشکیل شد.
نماز جماعت که تمام شد، همه ی بچه ها از صف جماعت بلند شدند. محمود برگشت به طرفشان و گفت: کجا برادرا ؟ بشینید. هر روز چه کار می کردید؟
: هر روز تعقیبات و دعای فتح مکه و تسبیحات حضرت زهرا می خوندیم. ولی امروز، زیر این آتش شدید …
-  امروز هم بخونید، مگر امروز چه فرقی کرده؟
گفت: امروز عاشوراست. باید کار رو یک سره کنیم.

* می گفت: هرکس وظیفه دارد در راه دین و ناموس و قرآن بجنگد و دفاع کند و در صورت کشتن و یا کشته نشدن به بهشت می رود.
شهید گریه کن نمی خواهد، شهیدپرور می خواهد. هرگاه پرچم از دست جنگجو افتاد، حتماً باید کس دیگری باشد که پرچم را بردارد.

* مادر ختم سوره ی واقعه برداشت؛ به این نیت که اگر قرار است پسرش شهید شود، روز عاشورا باشد و گریه ای که می کند برای سیدالشهداء باشد.
محمود که رفت منطقه، عکسش را قاب گرفت و نصب کرد روی دیوار.
روز عاشورا که فرا رسید، مادر هنوز خبر نداشت که محمود شهید شده. نگاه کرد به قاب عکسش که از قبل آماده اش کرده بود و دست هایش را رو به آسمان بلند کرد.
: خدایا، هنوز منو قابل ندونستی که دعام رو مستجاب کنی …
چند روز بعد دعای مادر مستجاب شد؛ خبر شهادت محمود را برای مادر آوردند.

* همراه مادر شدم تا برسم به خانه. توی راه کلی حرف زدم و مقدمه چینی کردم تا خبر شهادت محمود را به اوبدهم .از مادر پرسیدم: مادر اگه محمود شهید بشه شما چه کار می کنین؟
مادر گفت: این آروزی همه است . محمود خودش می خواست شهید بشه.
هنوز به خانه نرسیده بودیم که به مادر گفتم: محمود شهید شده.
مادر بدون هیچ تغییری در رفتار و کلامش پرسید: کِی؟ چه روزی؟ من ختم برداشتم که محمود روز عاشورا شهید بشه.
وقتی گفتم محمود بعد از ظهر عاشورا شهید شده، مادر از جلوی خانه برگشت و رفت به طرف مسجد جامع.
گفتم: مادر ، محمود شهید شده؛ شما دارین کجا می رین؟
مادر برگشت به طرفم و گفت: بچه ام برای نماز شهید شد، منم می رم مسجد تا نماز بخونم.

* موقع خاک سپاری، پدر پوتین و دست و سر محمود را بوسید. آیت الله موحدی کرمانی از پدر علت کارش را پرسید.
جواب داد: پای محمود را بوسیدم، برای این که در تمام زندگی اش یک قدم خطا نرفت. دستش را بوسیدم، چون اسلحه به دست گرفت و از دین و ناموس و وطنش دفاع کرد. هنگام بوسیدن صورتش سرم را نزدیک بردم و ازش خواهش کردم که در آن دنیا من را هم شفاعت کنه.

* (شهید) ناصر فولادی داشت بعد از شهادت محمود درباره اش صحبت می کرد. گفت: محمود بارها در سخنرانی هایش این طور می گفت: تنها فاصله ی بین عاشق و معشوق، یعنی آدم و خدا، مرگ است. هرچه زودتر باید این فاصله را برداشت. چرا آدم هفتاد سال زندگی کند؟ برای چه؟ حیف نیست که انسان هفتاد سال از معشوق دور باشد؟ بهتر است هرچه زودتر به معشوق برسد.


برچسب ها: شهدا،
[ دوشنبه 12 فروردین 1392 ] [ 08:28 ب.ظ ] [ یک اخر الزمانی ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

نظر سنجی
فقط می خوام ببینم امام زمانت رو چقدر دوست داری،هر گزینه رو انتخاب کردی اندازش باید برای اقا صلوات بفرستی؟فرض می کنیم نهایت دوستی 14 است...؟










آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب